شعری از نعمت مرادی

Kurdane.com

چیزی نیست نازگل

هیچ

نه عاشقانه ای

نه تبسمی برچشمهای ان طوطی دم بلند

 

اینجا بربام این اسمان خراش ها

دیگر

خبرازآن مضرب مشترک دوست داشتن نیست

کسی دلخسته ی عشق نیست

ساده بگویمت

اسمان گرفته

دلتنگم

یادش بخیرنواحی سردسیر ان نیمکت دونفری مدرسه

ساکن حوالی عاطفه بودیم

وعطوفت سایه درخت سدری بود حین معاشقه دوپرنده

چیزی نیست نازگل

هیچ

دیگرنه ازآن میزمخصوص شراب خبری هست

نه ازان نان وعشای ربانی

اینجا

همه سست اندو ازاد ومال اندیش

کسی ازحوالی باران نیست

ونیلوفران آبی

وآن پرندگان پنچه بلند عشق اندیش

شاهدند

که من چشم برهمه زنان بسته ام

چیزی نیست نازگل

هیچ

دل باخته ام

عاشقم اصلا به جان مصطفی

برایم کمی گل ساعت بچین

ودرمیان لالائی دشت  بکار

شب بوی رایحه موهایت راپخش می کنددرنورمانوس ستارگان

چیزی نیست نازگل

هیچ

برخواهم گشت

وقتی اب رودخانه فروکش کند

وماهی های رنگی چند پر

بوی ازادی ترانه بدهند

 

نظرات

ارسال نظر