مرگ برگها

فراق
تو طاووس نازپرورده کرمانشاهی
یا فرشتهی مهمان خوابی
در عمق چشمانت رازیست
قاتل جان و کوشنده بازیست
تو آهوی رم کرده دشت
من عاشق فراق جمالت
در فراق سرو قامتت زمانیست آوارهام
باید بدانم کیستی تو
طاووس دیار دلم
یا فرشته شبهای آوارگیم
مرگ برگها
آمدن توفان و
آزار دادن درختان
جدائی دست برگان از زندگی
زمین قلب خود گشود
برای آرامگاهشان
آسمان رعدی جست و
در سومین روز عزا
گریست و
گریست و
گریست
پائیز
درخت ثمر خود را به من بخشید و
گفت:
شاخههایم را نشکن
رنگ زرد من خندهدار نیست
رنگ زرد من قانون طبیعت است
من در زمستان عریانم
عریانی من برای
شستشوی خود در باران است
پائیز به من آموخت
هر سال
برگهایم را
به جای گل و ستاره
زنم بر سینهای یارم
ترس مرگ
پنجرهی اطاقم بی پردهس
دو گل میخک پیش من
اسیرند
گلها میخواهند آفتاب بگیرند
گلها از کوتاهی عمر خود
میترسند
من هم نمیخواهم نوید رسیدن پائیز
بشنوند
کوچ
من بالندهای هستم تا
به دست صیاد شاه پرم
در خون آغشته نگردد
دارستان خوابهایم
لانه و کاشانه جوجههایم
ترک نکنم
اما چه کنم
وختی میبینم
برگ درختان
از ترس رگبار صیادان
سنگ دل
پرپر میشوند و
بر زمین میافتند
من ناچارم از ترس جانم
سر و جان به کوچ بسپارم


















