|
شنبه ، 17 بهمن 1388 ، 20:13 |
|
کردانه: اسعد سلامی: بهانه ی برداشتی دیگر از این شعر توسط جلال ملکشاه این اثر دهها سال پیش از دل و فکر الکساندرپوشگین، متولد شد و پا نهاد بر عرصه دنیای شیرین، بزرگانی چون دکتر ناتل خانلری درایران، با الهام از این شعر زیبا با دل و جان، اقتباسی را اغاز و حس ایرانی این اثر را نمایان کرد. سپس استادان، هژار و ایلخانی زاده، با شنیدن خبر تولدی دیگر، رعشه ای وجود آنان را می لرزاند، قلب آنان را می تپاند، و در میانه ی خیز خزان و زردی آن بی تابانه، دو فرزند دیگر دل، با اسم کوردی می آفرینند،
هر کدام با رنگ و شکل و طبع خویش. اخیراً شاعر بزرگ کورد ایرانی جلال ملکشاه و به قول استاد شاملو امید آینده شعر ایران، نگاهی دگر بر آن می افکند و برگردان دگری را به زبان فارسی می آفریند و این گوهر را به رنگ زیبای دگر، در تیررس اشعه هور پاییزی ادب و معنویت قرار می دهد. خیالات بشر تا بدانجا عمق می یابد که همزمان با فکر فراز فیزیک، مجموعه خزانی را در چهار ربع سال تخیل خود خلق میکند. پس در این جنت الماوای دل، آفریننده، ذوق سلیم خود را تا نوک پیکان قلل دماوند و دنا و سبلان و شاهو و... صعود می دهد و در گلستانی از گونه ای گل با لون گوناگون، و گوهری گرانبها و گاهگاه رنگانه، و یا به گمانم گه چون گوهر شب تاب و یا دردانه، سحرگاهان تبسم میکند رو به رخسار دل دیوانه. باری، براین شاخه دگر درخت (شعر عقاب) میوه ای آویزان است که در این باغ بی انتها، و در هاله عشق و ذوق انسان ها، نمودار می شود. همان درختی که هر باغبانی با حس و خٌٍٍلق درون خود، زمانی بذر آن را در دل خاک دفن کرده، وعجبا زنده دگری را از دل آن مرده ی مدفون می زایاند. این نعمت زیبای شایان شکر، که هر از چندگاهی حس ما را در آوردگاه گریه و خنده، تسلیم و عصیان، عشق و تنفر، غرور و تواضع، و... به بازی می گیرد وگاه قهقهه شادی وهقهق دردناک از سینه و حنجره ما برمی آورد، کنون بار دگر آمد و بل این بار مرهمی باشد بهر ریش دل و خواب عمیق و شیرین پس از تسکین درد. دوستان، معمولاً گاهی از جانب اهل ادب و هنر، انتقاداتی از این مسیر ادبی یعنی ترجمه و یا اقتباس های پی در پی می شود و آن را تکرار مکررات و حتی رقابت و مسابقه می دانند و یا این که آن را ورود به حریم مالکیت شخصی فرد اول تلقی می کنند، اما این بخش قضیه قابل تامل و بررسی است. فرد اول در جهت خدمت به جامعه و اعتلای فرهنگی مردم پیش میرود. مگر هدف او، تقدیم توانایی های خود به مردم نیست؟ پس افراد دوم و سوم نیز جزو آن مردم و در همان حال دارای بهره ای هستند و شاید به بلندای فرد اول. آنها رشته توانایی های خود را با فرد آفریننده ی اثر، گره می زنند و با این رشته، همگان را به هم پیوند می زنند و همانا عظمت اثر را به اوج می رسانند، آنگاه جاودانه خواهد شد. اصطلاح تکرار مکررات، در مسائل و مقولات اجتماعی، سیاسی و... صدق می کند. در راستای ادب و هنر، تکرار سوژه، همراه با نقد و بررسی اصولی و معقول، به برجی می ماند که در طول آن عظمت، و در عرض آن زیبایی مشاهده می شود. برای مثال در بحث موسیقی، ما شاهد تکرار ملودی هایی هستیم که بارها بازسازی شده اند و سن آنان به دهها و صدها سال می رسد، و با اضافه کردن نت های دیگر، پربارتر شده و شنونده را به هیجان درمی آورد. در این حال در عرصه هنر، گذشته و حال به هم دوخته می شود و جواهر مدفون نسل های گذشته، به نسلهای حال و آینده، نوین تر و زیباتر منتقل می شود. این کار، طیف های ادب و هنر و حتی خود جامعه را تحت الشعاع قرار می دهد. موضوع دیگری که در رابطه با تکرار و ترجمه و حتی اقتباس شایان توجه است، این است که این سوژه ها به خودی خود، گونه ای ارتباط فرهنگی را با مابین ملل و فرهنگ های مختلف ایجاد می کند که در حقیقت کمک به اعتلا و دوستی آنان محسوب می شود. شعر عقاب بسان مثلثی می ماند که راس بالای آن در میان مردم روسیه، راس راست آن در میان فارس زبان ها، و راس چپ آن در میان کردهاست، و خود عقاب در راس بالا کمین کرده و به هر سه کنج پرواز می کند و موجودات مضر طبیعت را شکار می کند. در عین حال می توان از قدرت این موجود بهره گرفت و هدیه انسان و انسانیت را به پای او بست، تا در آسمان ملل دیگر آزاد کند. در طول تاریخ ما حتی شاهد دست یازیدن به آثار دیگر ملل ویا حقیقتاً به اصطلاح عامیانه ربودن آنها بودهایم، که در همان حال نیز مقصود از این کار، دست یافتن به ایماژهای فوق بوده است. حال جنبه منفی آن، موضوع دیگری است که در گنجه این مبحث نمی گنجد. اما می توان در این رابطه، کوتاه و مختصر به نفی صاحب اصلی اثر و زدودن نام او اشاره کرد. لکن لازم است بقای خود اثر را هم مد نظر قرار دهیم که بار منفی مسئله را کاهش می دهد. من باب مثال می توانیم به انتقال شفاهی مجموعه کلیله و دمنه از هندوستان به ایران اشاره کنیم که بعدها جنبه منفی آن حل شده است، زیرا آشکار شده که مالک این گنجینه، هندی ها هستند. پس در این میان، توازن ایجاد شده است. آرزوی موفقیت برای جلال ملکشاه و همه هنرمندان اهل ادب و هنر شعر عقاب و كلاغ، از شاعر نوپرداز کرد، جلال ملكشاه فصل، فصل زرد پاییز است آسمان دلگیر و خاموش و زمین سرد و غم انگیز است روی عمر سبز جنگل، گوئیا پاشیده بذر مرگ همچو اشك آن سان كه انسانی به حسرت روز تلخ احتضار خویش می چكد از چشم جنگل، دانه های برگ آفتاب بی رمق چون آخرین لبخند یك سردار، به روز هزم روی لجه خون و شكست لشكرش می آورد بر لب بر لبان تیره كهسار خشكیده است زوزه مرموز و بد یمن شغال باد، شیون مرگ است كه درون گیسوان جنگل بیمار پیچیده است مرگ می آید، رعشه اش بر جان او به خود می گوید و بر خویش می لرزد عقاب پیر مرگ می آید روی سنگی بر بلندای ستیغ كوه ایستاده است با همه خوفی كه دارد لیك چشم هایش آشیان شوكت و فخری است عالمگیر مرگ می آید وه چه تلخ و زشت و نازیباست و كلید رمز این قفل معماگونه ناپیداست آنكه می خواهد جهان را شاد آنكه می جوید به زیر چرخ گنبد گیتی عزت عدل و شكوه و داد آنكه در اوج است و راه عشق می پوید زندگی را همچو باغی گل به گل مستانه می بوید ای دریغا عمر او كوتاه و بی فرداست مرگ می آید باز با خود گفت، و دلش را یك ملال تلخ در چنگال خود افشرد مرگ می آید، گریزی نیست زندگی را دوست دارم، داروی این درد پیش كیست؟ آسمان زیباست و زمین و جنگل و كهسار جان افزاست آن فسانه آب هستی بخش، در كدامین سوی این دنیاست یادش آمد زیر پای كوه در كران بوی گند مردابی آشیان دارد كلاغی پیر زیسته است بسیار سال از صد فزون ولیك همچنان مانده است سر درون ریم و چرك لاش مرداران چاپلوس و دم تكان، جانور خویان همنشین با خیل كفتاران خود ندارد قدرت پرواز گشته در توجیه مرداب عفونت زای اوستادی نكته پرداز و حكایت ساز مرگ می آید و كلاغ پیر می داند كه راز زندگی در چیست

گفت و زد شهبال شوكت جوی خود بر هم عقاب پیر ناگهان كهسار بخروشید كوه لرزید و به خود پیچید روبهان سوراخ گم كردند آهوان از خوف رم كردند گله را زنجیره آرامشان بگسست كبك یكه خورد جغد ترسید و دهان شوم خود را بست پس فرود آمد عقاب پیر گر چه راه من ندارد با ره ناراه تو پیوند گرچه من در زندگانی با شمایان ناهمآوازم گرچه تو با خفت و من با سپهر پاك دمسازم لیك امروزم به تو ناچار كار افتاد جز تو دانائی بدین مشكل كه دارم نیست این گره بگشای راز طول عمر تو در چیست؟ من كه پر در چشمه خورشید می شویم كهكشان عزت و جاه و شكوه و فخر می پویم عمرم اما سخت كوتاه است می پذیرم مرگ را و اجتنابی نیست لیك مرگ من بدینسان زود و ناگاه است زاغ گفتا: جان بخواه ای دوست گر چه تو با من نمی سازی گر چه تو هم چون نیاكانت بر ستیغ كوه می نازی زاغ با خود گفتگوی دیگری دارد: نیك می دانم هراس مرگ خوی تند از یاد او برده است دست مریزاد ای زمان، ای روزگار، ای دهر كه عقاب سركش و آزاد این چنین خوار و زبون و پست در پی چاره به سوی من پناه آورده است پس كلاغ پیر رفت و روی لاش مرداری پرید و شادمان خندید همچنانكه لقمه می خائید گفت: رمز زندگی این است، آشیان در ساحل مرداب ما افكن سفره انداز از طعام لاشه مردار بر كران خلوت و آرام از گزند حادثه ایمن در كتاب پند ما درج است؛ كه نیای ما فرمود: در جهان جز وسعت مرداب هر چه می گویند و می جویند و می پویند حرف مفت است و ندارد سود گوش كن ای دوست تا بگویم كه دلیل عمر كوتاه شمایان چیست؟ زندگی در اوج می جوئی باد مسموم است بوی گند نور می بوئی قله ای كه بر فرازش آشیان داری ناخوشایند و بلند و بی ره و شوم است جاودانه زیستن در ساحل زیبای مرداب است خوردن و آشامیدن و خواب است چینه كن با من درون خاك این پر و بال بلند و زشت را بردار هر چه فكر كوه را دیگر فرامش كن توبه كن در آستان حضرت كفتار منقلب گشت و عقاب پیر شرمگین و سخت توفنده گفت: من كجا و این بساط ننگ تف بر این مرداب گند و خوان رنگارنگ مرگ در اوج سپهر پاك خوشتر از یك لحظه ماندن در جوار ننگ روی خاك گفت: ای زاغ پلید زشت جاودان ارزانیت عمر پلشت من نخواهم عمر در مرداب من نجویم زندگی در لاشه مردار من نسازم آشیان در ساحل ایمن من نسایم سر به درگاه شغال و روبه و كفتار اینك ای مرگ شكوه آیین من چو روح نور از هر زشتی و آلایشی در دل مبرایم تا نیالوده ست جان را ننگ من تو را با جان پذیرایم گفت و شهبالان زهم واكرد گشت در مرداب دوری چند در میان بهت زاغ زشت بال در یال بلند اسب باد افكند. |