|
پایان زندگی پیرمردی در کنار پیاده رو |
|
|
سه شنبه ، 26 مرداد 1389 ، 16:10 |
|
 کردانه: قاسم مختاری: کنار پیا ده رو شلوغ بود .انگا ر مردم برای تما شای نما یش خیا با نی دور هم جمع شده بودند .ما مورین پلیس هر چه بیشتر برای متفرق کردن جماعت تلاش می کردند افراد کنجکاوتر گشته ؛ خود را بیشتر به صحنه نز دیک می کردند .
قیافه اش مسن نشان می داد .موهای بلند ش همچو تار عنکبوت درهم رفته بود. آرام وبی حرکت کنار ناودان زنگ زده ساختمان بلند اداره بیمه دراز کشیده بود . گونی زهوار در رفته اش زیر سرش بود ؛ همان گونی که همواره همراهش بود و هر آنچه از مال دنیا داشت درون گونی بود. با تکه نانی در دست برای همیشه چشما نش را بسته بود. پیر مرد مفلوک دو سه هفته ای می شد که اینجا بود . هم محل زند گی و هم جای خوابش ؛این سخنان میوه فروش آ ن طرف خیابان بود که با بی تفاوتی زیر لب چیزی گفت و سرش رابا تا سفی عا ری از غم تکان داد . پسرکی کوچک ؛کت رنگ ورو رفته ی پدرش را کشید و پرسید: با با چرا این آقاهه اینجا خوابیده ؟ سرد ش نیست ؟ پدر نگاهی به پسرش انداخت وگفت :نه پسرم دیگه سردش نیست بیا بریم مدرسه ات دیر شد ؛ کمی آ نطر ف تر مردی با کت وشلواری شیک به تن نیم نگاهی به جمعیت انداخته بد ون توجه به راهش ادامه داد . زن میان سالی در حالی که به سختی خود را از لا بلای جمعیت به پلیس رساند زنبیل خرید ش را به زمین گذاشته نفس زنان با غر غر به پلیس گفت :آقای پلیس ببرید پدرش را در آورید ؛هر روز کارش شده پاره کردن کیسه های زباله ؛ همه اهل محل هم شاهدند ؛ ببین چطور خودش را به موش مرد گی زده ؛ پدر سوختگی از سر و ریختش می باره ؛ زن یک ریز داشت حرف می زد تازه نطق اش باز شده بود اما همین که نجوای پسری را در گوشش شنید ؛ نطق اش خا موش شد و با چهره ای سرخ شده از میان جمعیت محو شد . مر دی در حالی که به دیوار تکیه داده بود خیره به جسد نگاه می کرد . او را نمی شناخت اما به نظرش وی را دیده بود احتمالا همان مردی بود که دو روز پیش زیر باران سر تا پا خیس شده بود . از نگاه بی تفاوت آن روزش چندش اش شد . در این حین پسری جوان سر ش را از ماشین بیرون اورد وپرسید :کوپن چیه؟ روغن یا بر نج؟ وبا گستاخی قهقهه ا ی سر داد و به سرعت دور شد . صدای آزار دهنده آژیر آمبولانس که جسد پیرمرد را در خود داشت ؛ همه را به خود آورد .گویی نمایش تمام شده بود .مردم به همان سرعتی که جمع شده بودند ؛پراکنده شدند .انگار نه انگار که اتفاقی افتاده بود اما هنوز گونی و کفش های پاره پیر مرد کنار پیاده رو بود. |