| از فارس بودنم شرمندهام |
|
| جمعه ، 24 ارديبهشت 1389 ، 05:59 |
|
کردانه: آرش دکلان: تقریباً هیچ بحثی را در مورد کوردها به یاد ندارم که نیم نگاهی به این پرسش که آیا کوردها جدایی طلب هستند یا نه، نینداخته باشد. حتی اخیراً در مصاحبه صدای آمریکا با همکار فرزاد کمانگر در مورد اینکه آیا فرزاد به عنوان یک کورد تمایلات جدایی طلبانه داشته است یا نه، بحثی مطرح شد. هرگز به یاد ندارم که رهبران احزاب کورد در یک مصاحبه تلویزیونی دعوت شده باشند و در مورد ابهام[1] جداییطلبی کوردها بحثی به میان نیامده باشد. با اینکه نتیجه منطقی التزام به دموکراسی پذیرفتن حق جدائیطلبی است، اما جدائیطلبی کوردها اگر به واقع جدائیطلب باشند همواره نه به عنوان یک حق دموکراتیک، بلکه به عنوان یک اتهام مطرح میشود. در این مقاله میخواهم استدلال کنم که کوردها حق دارند که جدائیطلب باشند
نوشتن تاریخ از دیدگاه ملتهای زیر دست یک متد تقریباً جدید برای پی بردن به واقعیتهایی است که در یک وضعیت عادی به چشم نمیآیند. به عنوان مثال نوشتن تاریخ آمریکا از دید سرخپوستان، نوشتن تاریخ کشورهای استعمار زده از دید خود مردمان استعمار شده و کارهایی از این دست که در جهان امروز کم نیستند. این کاری است که ایران نیاز دارد آن را انجام دهد. نوشتن تاریخ از دیدگاه کوردها و ترکها و دیگرانی که خود مورد ستم Persians میبینند.[2] همانگونه که در یادداشت زیر توضیح دادهام از این به بعد هرگاه از عبارت "فارس" یا "فارسها" استفاده کردم منظورم دقیقاً همان عبارت انگلیسی Persian است. اگر فارسها نمیدانند، اکنون این را بدانند که وقتی یک کورد ایرانی، با یک خارجی مواجه میشود در پاسخ به این سؤال که Are you Persian? پاسخ منفی میدهند. واقعیت این است که کوردها خود را غیر فارس و از فارسها جدا میدانند. این ربطی به خوش آمدن و یا بد آمدن ما ندارد، بلکه یک وضع واقع در فضای اجتماعی و سیاسی ماست. شاید این سؤال پیش بیاید که چرا؟ این متن دقیقاً در پاسخ به همین سؤال نوشته میشود. برای پاسخ گفتن به این سؤال بیاییم نحوه اعتراض مردم را در روزهای اخیر به این اعدامها مشاهده کنیم. تمام جنبش سبز تنها یک واکنش بسیار ضعیف با آن به اصطلاح بیاینه موسوی از خود نشان داده است. شاید گفته شود که بسیاری از اعضای جنبش سبز در صف معترضان در برابر سفارتهای ایران در خارج از کشور حضور داشتهاند. در این مورد هم در ادامه توضیح خواهم داد و نشان خواهم داد که حتی این واقعه نیز در قالب تزی که در این مقاله ارائه میشود قابل توجیه یا justification است. در واقع جنبش سبز واکنشی بسیار کمرنگ و ضعیف از خود نشان داده است. در حالیکه روز پنجشنبه 13 می مناطق کوردنشین ایران در اعتصاب به سر میبردند در سایر مناطق ایران هیچ واکنشی به این اعدامها به چشم نمیخورد. در این واقعه کشور ایران دو شقه بودن خود را نشان داده است. رهبران جنبش سبز نشان دادند که اعدام یک کورد به اندازه مرگ سهراب اعرابی اهمیت ندارد. ندا آقا سلطان تفاوتی ماهوی و بنیادین با شیرین علم هولی دارد. وگرنه چرا موسوی و سایر رهبران جنبش سبز در ایران به این ماجرا واکنشی نشان ندادند. نه اعتراضی، نه اعتصابی و نه هیچ خبر دیگری در سایر نقاط ایران به جز مناطق کوردنشین. این همه در حالی است که حتی مردم افغانستان هم در حالیکه فریاد میزدند "من شیرین هستم" به این اعدامها اعتراض کردند. چه چیزی باعث میشود که افغانها به این اعدامها اعترض کنند، اما ایرانیان در شهرهای بزرگی مانند تهران و اصفهان و شیراز و غیره کماکان ساکت بنشینند؟ به نظر من افغانها و کوردها یک وجه مشترک دارند که آنها را با هم نزدیک میکند؛ هر دو بوسیله فارسهای ایران تحقیر میشوند. آیا اگر تعدادی فارس هم در تهران اعدام میشدند واکنش به همین صورت میبود؟ تاریخ نشان داده است که چنین نیست. شاید خواننده بپندارد که من از یک مورد استقراء کردهام. پس به ذکر دو نمونه دیگر از موارد مشابه میپردازم. در تیرماه 1384 جوانی به اسم "شوان قادری" به دست مأموران امنیتی جمهوری اسلامی در مهاباد به طرز وحشیانهای کشته شد و در بسیاری از شهرهای کوردنشین نظیر مهاباد و سنندج مردم آنچنان عصبانی شده بودند که حتی به پاسگاهها حمله کردند. یا ماجرای کشتار معروف به سوم اسفند؛ در اعتراض به دستگیری عبدالله اوجلان در اسفند ماه 1377 در شهرهای مریوان و سنندج تظاهرات بسیار بزرگی برپا شد و در سنندج کشتار وحشیانهای هم رخ داد که میزان کشتار در آن بسیار بیشتر از تمام کشتار در حوادث اخیر در تهران بوده است. در تمام این ماجراها دوستان فارس در مورد این جریانات بسیار کم اطلاع داشتهاند. به راحتی و با خیال راحت جمعیتی که به دستگیری اوجلان اعتراض کرده بودند جداییطلب خوانده شدند بدون اینکه حتی یک بار به حرفهای آنها گوش داده شود. در تمام این جریانات و رویدادهای بسیار دیگری که در مناطق کوردنشین ایران رخ داده است، برادران فارس آنچنان خاموش و ساکت نشسته بودند که انگار اصلاً حادثهای در جهان رخ نمیدهد. کوردها واکنش موسوی و جنبش سبز را در این بستر تاریخی که تنها بخش بسیار کوچک و جزئی آن را تعریف کردهام، میبینند و میفهمند. از نظر کوردها واکنش جنبش سبز یک واکنش ضعیف است. آنها در پاسخ به این سؤال که چرا رهبران جنبش سبز به اعدام یک معلم کورد به این صورت واکنش نشان داده میدهند به راحتی میگویند "ما کورد هستیم و آنها فارس هستند." شاید یک فارس به سادگی در پاسخ به این اعتراض بگوید که موسوی نمیتوانسته است به دلایل امنیتی به کوردستان و به خانه فرزاد کمانگر برود. موسوی میتوانست به جامعه معلمین تسلیت بگوید، میتوانست برای مادر فرزاد کمانگر رسماً پیام تسلیت بفرستد. میتوانست برای مادر شیرین علم هولی یک دسته گل پست کند. او خیلی کارها میتوانست بکند که نکرد. این انتطاری است که مردم کورد داشتند و برآورده نشد. آیا به واقع کوردها حق ندارند جدائیطلب باشند. اگر من یک کورد میبودم به خودم حق جدائیطلب بودن میدادم. اکنون میتوانم به این انتقاد که فارسها هم در اعتراضات در برابر سفارتخانههای ایران در کشورهای خارجی شرکت داشتند پاسخ دهم. اما به خواننده اطمینان میدهم که این پاسخ من نیست، این پاسخ کوردهاست. کوردها معتقدند که تنها انگیزه فارسها برای شرکت در این اعتراضات این بوده است که مدتها بهانهای برای نشان دادن حضور خود در عرصه بینالمللی نداشتند. صادقانه بگویم که کوردها وقتی واکنش موسوی را به قتل سهراب اعرابی و اعدام فرزاد کمانگر با هم مقایسه میکنند، وقتی که همواره خود را در اعتراضات و حقطلبیها تنها میبینند و وقتی تاریخچه این تنهایی را مرور میکنند و وقتی که در نهایت میبینند که در حالی در اعتراض به اعدامهای اخیر دست به اعتصاب زدهاند که بقیه نقاط ایران و از جمله مناطق فارس نشین در سکوت به سر میبرند، این عمل فارسها را تنها به عنوان یک فرصتطلبی برای عراض اندام تفسیر میکنند. اکنون یک فارس به راحتی میتواند همه این تصورات کوردها را از وضع موجود یک بدفهمی بنامد و با هزار اما و اگر همه این جریانات را توجیه کند. اما این آن چیزی نیست که بتواند فاصله واقعی بین کورد و فارس را پر کند. در نهایت این را هم بیفزایم که کوردها و آذریها و ترکهای ایرانی خود را ملت و نه قوم میدانند. چه فارسها خوششان بیاید و چه نیاید این تصوری است که این مردمان از خود دارند. اگر یک دیالوگ سازنده در میان فارسها و بقیه مردمان ایرانی که خود را "ملتی ایرانی"، توجه کنید که "ملتی ایرانی" و نه "قومی ایرانی" میدانند، شکل نگیرد با هزار جنبش سیاسی و با هزاران رنگ مختلف هم نمیتوان برای ایران دموکراسی به ارمغان آورد. اما من به نوبه خودم از دوستان کوردم معذرت میخواهم که مردمانی که به آنها منسوب
[1] - از خواننده خواهش میکنم که این کلمه را "ابهام" بخواند و نپندارد که اشتباهی املایی در کار بوده است. این تذکر را به این دلیل افزودهام که بسیاری از اوقات این کلمه در متن نوشتهها و گفتههایم در حلقه دوستانم همواره یک غلط املائی و یا لغزش زبانی پنداشته شده است. همواره پنداشته شده است که این کلمه در واقع "اتهام" بوده است که من به اشتباه "ابهام" نوشتهام. به خواننده اطمینان میدهم که اشتباهی در کار نیست و این کلمه عامدانه و از روی قصد انتخاب شده است. چون جدائیطلبی را نه یک اتهام که یک حق دموکراتیک میدانم. در ثانی اینکه واقعیت این است که ماجرای جدائیطلب بودن کوردها هنوز در پس پرده ابهام است، وگرنه آنها نمیبایست مجبور باشند همیشه به این سؤال تکراری واکنشی منفعلانه نشان دهند. [2] - من از عبارت انگلیسی Persians استفاده کردهام، چون به کار بردن عبارت فارسی "فارسها" اندکی برای خود "فارسها" غریب و بیگانه است. در این مقاله هر جایی که از عبارت "فارسها" استفاده کنم منظورم ایرانیانی هستند که خود را Persian میدانند. این ایرانیان توسط ایرانیان غیر Persian با عنوان "فارس"نامیده میشوند. |