| چرا باید از سر تا پا غربی شویم؟ |
|
| يكشنبه ، 4 بهمن 1388 ، 11:47 |
|
کردانه: آرش دکلان:قسمت پنجم مقاله غربی شدن، بخش دوم: در مورد ماجرای حسنک وزیر چند نکته مهم قابل ذکر میدانم. یکی اینکه شهبازی در این مورد با رندی تمام میگوید "... خلیفه یا سلطان بدون رعایت ضوابط و قواعد حقوقی رایج در آن زمان" [تأکید از من] قادر به ضبط اموال حسنک وزیر نبودهاند، (ص. 248). او از کلمه "قوانین" استفاده نمیکند، چون میداند که نمیتواند از آن استفاده کند. نکته دیگر این است که وقتی صحبت از نظام مستبدانه به میان میآید به هیچ وجهی منظور این نیست که پادشاه تابع هیچ ضابطه و قاعدهای نیست.البته برای اینکه پادشاه بتواند فرمانی صادر کند باید اطرافیانی باشند که فرمانهای او را اطاعت کنند و برای این منظور او باید در نظر آنان مشروعیت داشته باشد. اینکه پادشاهان نیاز به مشروعیت دارند اصلاً با هیچ معیاری نشان دهنده کوچکترین اثری از دموکراسی نیست. مشروعیت بنیان دموکراسی نیست، بلکه بنیان قدرت است. این نوع و شیوه اعطای مشروعیت است که تعیین کننده میزان دموکراتیک بودن یک نظام سیاسی است. ماجرای حسنک وزیر در درخشانترین دوره تاریخی ایران در طول تمام حیات اجتماعی این کشور رخ داده است. ایران نه قبل از آن و نه بعد از آن تا قبل از مشروطیت تا این حد در تاریخ ندرخشیده است. در این دوره پادشاه اصولاً این حق را دارد که اموال وزیر خود را قبل از اعدام ضبط کند. چه اثری از مالکیت خصوصی است که فقه شیعه یا سنی در مورد آن قانون وضع کردهاند. در این مورد باید اندکی بیشتر به بحث پرداخت تا ماهیت سوء استفادههایی که شهبازی و همفکران او آگاهانه یا ناآگاهانه از "الناس مسلطون علی اموالهم" میکنند به طور دقیق مشخص شود. اگر به همان منبع مورد تأیید شهبازی مراجعه کنیم خواهیم دید که مفهوم اصلی این بیان فقهی در دین اسلام که به نظر من ریشه در فرهنگ ایران هم دارد، به طور دقیق مشخص خواهد شد. در همان متن تاریخ بیهقی میبینیم که وقتی سلطان مسعود بعد از مرگ پدر پیروز به خراسان میرسد در نیشابور مظالمی برپا میکند تا همه بدون ترس از دیگران حق طلبی کنند. در این میانه قاضی صاعد از سلطان میخواهد که اموالی را که در دست خاندان حسنک وزیر است از آنها بازستاند و به صاحب اصلی آنها، خاندان میکائیلیان بازگرداند. از این روایت معلوم است که این اموال توسط پدر سلطان مسعود به حسنک وزیر بخشیده شده است. "امیر گفت –رضی الله عنه—سخت صواب آمد. آنگه اشارت کرد بقاضی مختارِ بوسعد که اوقاف را که ازانِ میکائیلیان است بجمله از دست متغلبان بیرون کند و ..."[1] بیهقی صفحات 221 تا 236 کتابش را به ذکر ماجرای بر دار کردن حسنک اختصاص داده است. او در همان ابتدا به صراحت بیان میکند که "همچنان که جعفر برمکی و این طبقه وزیری کردند بروزگارِ هارونالرشید و عاقبت کار ایشان همان بود که از آنِ این وزیر آمد." (صص. 3-222) من باید بیفزایم که این همان بلایی بود که در دوران معاصر بر سر افرادی مانند قائم مقام فراهانی، امیرکبیر و میرزا حسین خان سپهسالار هم آمده است. بخصوص سرنوشت علی حاجب در تاریخ بیهقی شباهتی تام و تمام به ماجرای میرزا حسین خان سپهسالار در زمان ناصرالدین شاه قاجار دارد. حسنک به دست بوسهل زوزنی گرفتار میآید و او انتقام رفتارهای گذشته حسنک را در حق خود به انواع استخفاف میستاید. استخفافهایی که همه بزرگان با آنها مخالفند (ص. 223) اما با کمال شگفتی عملاً از کسی کاری برنمیآید. همه میدانند که رفتار وی با حسنک بد است اما کسی نمیتواند جلوی رفتار بد را بگیرد. سلطان مسعود به وسیله یک واسطه در جایی که منطقاً ضرورتی ندارد و عملاً وزیر و پادشاه میتوانند با هم به گفتگو بنشینند، در مورد حسنک بحث میکنند. سلطان مسعود شایعه قرمطی بودن حسنک را به میان میآورد و خواجه احمد حسن، وزیر سلطان مسعود میداند که این تنها یک شایعه است، اما کسی نمیتواند جلوی اقدام سلطان مسعود را بگیرد. از تمام متن روایت تاریخ بیهقی هویداست که سلطان مسعود توسط افرادی مانند بوسهل زوزنی و عدهای جوان که در تمام متن روایت خوشنام هم نیستند محاصره شده و تمام تصمیماتش را نه بر اساس مشورت با افرادی کارآزموده مانند خواجه احمد حسن و خواجه بونصر مشکان که تحت القائات افرادی توطئه چین و جویای جاه و مقام میگیرد. این همان پدیدهای است که امروزه نیز در تمام کشورهای خاورمیانه و بسیاری دیگر از نقاط جهان شایع است و در ادبیات سیاسی امروزین تحت عنوان فساد از آنها نام برده میشود. باری، سلطان مسعود ماجرای قرمطی بودن حسنک و خلعت ستاندن وی از مصریان را به رغم خلیفه بغداد با خواجه بونصر مشکان هم در میان میگذارد. خواجه بونصر به طور دقیق برای سلطان مسعود شرح میدهد که تمام این ماجرا تنها یک اتهام واهی است، (ص. 227). به روایت بیهقی "پس از این مجلس نیز بوسهل فرو نایستاد از کار." (ص. 228). بالاخره کار از طرقی که تمام ماجرای آن البته در برابر دیدگان بیهقی نمیگذرد، اما از متن روایت او میتوان دریافت که تماماً به یاری توطئههایی پیش رفته است که افرادی مانند بوسهل زوزنی آن را طراحی کردهاند، حسنک به جلسهای فراخوانده میشود تا تکلیف اموال وی مشخص شود. تمام اموال وی را به نام پادشاه از وی میخرند و در ازای آن به او سیم میدهند. در این مجلس او اقرار میکند که به "بطوع و رغبت" تمام اموالش را به قیمیتی که معین کردهاند فروخته است. در چنین مجلسی البته که حسنک نمیتواند بگوید که حاضر به فروش اموالش نیست. در ثانی او در واقع نه مالک اموال خود که مالک معادل پولی آنهاست. روندی که در جریان فروش اموال حسنک وزیر طی میشود بر طبق قوانین اسلامی رایج در زمانه بیهقی است. یعنی اینکه اسلام مردم را مالک اموال خود میداند به این معنی نیست که مردم مالک زمین و باغ و از این قبیل چیزها هستند، بلکه تنها و تنها به این معنی است که مردم مالک پول خودشان هستند. این البته تفاوت زیادی دارد با مفهوم مالکیت اروپایی. همین ماجرایی که شهبازی برای دفاع از ایده خود و نقد به آرای کاتوزیان ارائه کرده است، اتفاقاً موردی است که نقیض ادعای شهبازی است. علاوه بر این در این ماجرا هویداست که اتفاقاً حق با کاتوزیان است که مالکیت در جامعه ما نه یک حق که یک امتیاز بود که از جانب پادشاه اعطا میشد و هرگاه که پادشاه میخواست آن را میستاند. اینکه پادشاه برای انجام این کار اموری اداری را مراعات میکرده است اصلاً دلیلی بر احترام به مالکیت خصوصی نیست، بلکه برعکس راه و رسمهای اداری موجود راهی بوده برای نقض مالکیت خصوصی. پادشاه تنها برای مشروعیت قدرتش دست به این کار میزد و نه برای رعایت مالکیت خصوصی که اصلاً یک حق به رسمیت شناخته شده نبوده است. باز هم تکرار میکنم که مشروعیت بنیان قدرت به طور عام است و به هیچ وجهی تضمین کننده دموکراتیک بودن نظام سیاسی نیست. یک نظام سیاسی میتواند مشروع و در عین حال غیر دموکراتیک باشد. این شیوه کسب مشروعیت یک نظام سیاسی است که میزان دموکراتیک بودن آن را معین میکند، نه صرف مشروعیت آن. با توجه به سایر ماجراهایی که در این کتاب میتوان در تاریخ درخشان (؟) کشور عزیزمان دید، به سادگی میتوان دریافت که مردم در واقع حتی مالک پول خودشان هم نیستند. در کنار همه اینها شهبازی ترجیح میدهد که راجع به تمام استبدادی که سلطان مسعود از خود نشان داده و در نهایت سلطنت خود را هم بر باد داده است هیچ حرفی نزند. اینکه نهادهای مشورتی در ساختار حکومتی ترکان و ایرانیان وجود داشتهاند اصلاً حتی اولین گام هم به سوی دموکراسی نیست. یک گام مهم مقید کردن پادشاه به حدودی مشخص و معین بود. سلطان مسعود در تمام این کتاب بر خلاف تمام مشورتها رفتار کرده است. همه اطرافیان کارآزموده از جمله دو وزیر او، و نیز رئیس دیوان رسالت، خواجه بونصر مشکان، که طرف اعتماد سلطان مسعود هم بوده است همواره به او هشدار میدهندکه مثلاً رفتن به گرگان کاری خطا بوده و در عوض باید در مقابل هجوم ترکان ایستاد. سلطان مسعود بر خلاف تمام این نصایح رفتار میکند. او مرحله به مرحله با اقداماتی برخلاف تمام نصیحتها خود را به سوی نابودی نزدیک میکند و در نهایت هم برخلاف تمام نصیحتها به هندوستان رفته و در آنجا کشته میشود. من تعجب میکنم که چگونه شهبازی ادعا میکند که ما نهادهایی شبه دموکراتیک داشتهایم. نهادی که پادشاه را موظف کند که راهکارهایی را که در جلساتی رسمی توسط اکثریت اتخاذ و بر آنها توافق میشود اجباراً و الزاماً اجرا کند، حتی اگر برخلاف خواسته خودش بوده باشد، هیچگاه در هیچ کجای جهان جز در اروپای غربی حتی به آن اندیشیده نشده است. در تمام متن تاریخ بیهقی هرگاه بزرگی و وزیری میخواهد در موردی با سلطان مسعود مشورت کند در ابتدای حرفش یا انتهای صحبتش حتماً تأکید میکند که "فرمان خداوند راست". این جمله هیچ جایی برای اندکی تردیدی در غیردموکراتیک بودن نهاد سیاسی در تاریخ ایران باقی نمیگذارد، درحالیکه نظام سیاسی در اروپا یک تاریخ طولانی تحول را به سوی دموکراسی طی کرده و هنوز هم در حال طی کردن مسر تحولی خود به سوی دموکراسی بیشتر و بیشتر است. در قانون مگنا کارتا که حدود دویست سال پس از ماجرای حسنک وزیر به صورت فرمانی پادشاهی صادر شده است، اشراف حق به ارث بردن املاک و القاب را اخذ کردهاند که دیگر هیچگاه از آنان سلب نشده است. اینکه پادشاه اموال وزیرش را به هر طریقی ضبط میکند نشان دهنده عدم وجود مالکیت خصوصی است. درست است که "الناس مسلطون علی اموالهم". اما زمین جزو اموالی که "الناس مسلطون علی" حساب نمیشد. موقعیت اجتماعی جزو این اموال حساب نمیشد. در همان ماجرای حسنک وزیر تمام دارایی وی ضبط شده و در عوض آنها به وی پول پرداخت میشود. این امر نشان دهنده این است که عبارت "اموال" در آیه مربوطه تنها و تنها به پول اشاره دارد و نه هیچ چیز دیگر. این چنین بیمحابا و بدون اندیشه و بدون درک معنای کلمات در بطن یک فرهنگ و ادعای اینکه اسلام حافظ مالکیت خصوصی است بیشتر به یک تلخند تراژیک تاریخ روشنفکری ما شبیه است تا تحقیق تاریخی.برعکس شهبازی، من قوانین فقه اسلام را یکی از عوامل عقب ماندگی اقتصادی در جامعه میدانم. البته باید به این نکته هم اعتراف کنم که اسلام را مقصر تمام عقب ماندگی تاریخی ایران و سایر کشورهای اسلامی نمیدانم. اتفاقاً اسلام در ایران باعث پیشرفتهایی هم شده است، اما خود فرهنگ حاکم بر جامعه ما، فرهنگی که ریشههای عمیقی در تاریخ قبل از اسلام دارد برای طی طریقی که اروپای غربی و شمالی طی کرد مناسب نبوده است و کاملاً تحولی در خلاف جهت آن فرهنگها داشته است. در طول تمام حیات اجتماعی ایران هیچ طبقه فئودالی که حداقل پانصد سال نسل اندر نسل زمینهای خود را ادره کند وجود نداشت. این امر به دلیل قوانین ارث در اسلام و قبل از آن فقه زرتشتی بود که اجازه انباشت سرمایه را نمیداد. به همین دلیل جامعه هر از چندگاهی به یک جنگ نیاز داشت تا از نو به انباشت ثروت دست بزند. چون جامعه ما عموماً یک جامعه تولیدی نبود و همه صرفاً تاجر پیشه و به عبارت دقیقتر دلال بودند قانون ارث در اسلام که شباهتهای بسیاری به قوانین ارث در دین زرتشتی دارد به این صورت تنظیم شده است. در حالی که در قوانین اروپا، که در بدو امر جوامع کشاورزی و تولیدی بودند، ارث تنها به فرزند ذکور ارشد میرسید. این امر شاید ظالمانه باشد، اما منجر به بقای اجتماع و انباشت ثروت، توازن قوا و در دراز مدت رشد نهادهای مدنی میشود؛ امری که در ایران و تمام شرق هیچگاه رخ نداد. نکته مهم دیگر نوع برخورد شهبازی در نحوه بررسی واقعیتهای تاریخی است. در مورد تفاوت منابع مورد رجوع حرف زدم. اکنون به بررسی نحوه تحلیل او میپردازم. او در بررسی تاریخ اروپا یک سیر تاریخی را به اجمال از اوایل قرن سیزده ذکر میکند. در این بررسی هیچ روایت و حکایتی دیده نمیشود بلکه صرفاً رویدادهای مهم تاریخی ذکر میشوند. در بررسی تاریخ ایران تنها حکایت ذکر میکند؛ از شاهنامه، تاریخ بیهقی و سیاستنامه. ریشه این تفاوت در نحوه تحلیل تاریخی او در مورد اروپا و ایران در بافت فرهنگی ما نهفته است، و درست به همان است که من انتقاد دارم. نحوه بررسی تاریخی او درباره وضع ایران تصویری بسیار آشنا را به ذهنم متبادر میکند؛ نقل حدیث و دادن پیام اخلاقی. این همان شیوه نقل حدیث و روایت از پیغمبران و امامان است. متون تورات و انجیل قرآن به این صورت نگاشته شدهاند. نکته جالب دیگر این است که اروپا نه تنها تاریخ پیوسته دارد، بلکه فن تاریخ نویسی مدون و پیوستهای هم دارد. اما در ایران نه تاریخ پیوستهای وجود دارد، نه فن تاریخ نویسی به طور تدریجی و پیوسته تکامل یافته است. شهبازی وقتی تاریخ اروپا را مینگارد مانند یک تاریخنگار اروپایی به تاریخ اروپا نگاه میکند؛ بررسی سیرتحول تاریخی بر اساس اسناد و شواهد. اما وقتی به تاریخ ایران میرسد به شیوه پیغمبرانه تاریخ نویسی میکند؛ مانند قرآن حدیث نقل میکند و پند اخلاقی ارائه میکند. باز هم نکته جالب دیگر این است سیر پیشرفت تفکر در اروپا یک سیر پیوسته و تاریخی و تدریجی است. اما سیر اندیشه در ایران نقطه نقطه و گسسته است. بررسی تاریخ اروپا هم یک تحلیل پیوسته است و بررسی تاریخ ایران تنها ذکر چند نقطه گسسته از هم؛ البته این بیان در مورد وضع تاریخی ایران را به طور کلی قبول ندارم. به نظر من گسست چندانی در تاریخ ایران هم وجود ندارد و همه چیز آشکار و واضح است. این نکته را تنها محض استدلال و با اما و اگرهایی که در فرصتی دیگر به آن خواهم پرداخت قبول دارم. نکته مهم دیگری را هم میخواهم گوشزد کنم که درک آن برای ما مردمان ایران و کلاً خاورمیانه و حتی آسیای مرکزی و نیز شاید برای تمام مردمان کشورهای عقب مانده بسیار مهم است. شهبازی از انسانشناسانی مانند اشتراوس نام میبرد که بعد از تحقیق در قبایل بدوی و رسوم و آدابشان به نکته به ظاهر حیرتآوری پی بردهاند؛ اینکه در این جوامع بدوی هم عواملی برای ایجاد نظم اجتماعی وجود دارند. صادقانه بگویم، من هیچ نکته حیرت انگیزی در این کشف نمیبینم، بلکه حیرت من از این است که این انسانشناسان از این کشف حیرت میکنند. هر سیستمی را ببینم، فقط به این دلیل که آن سیستم وجود دارد حتماً به این نتیجه میرسم که این سیستم نظمی خاص دارد و حتماً ارگان و سازمانی خاص برای نظم بخشیدن به خود دارد. من تنها زمانی از کشف کردن نظم در یک سیستم تعجب میکنم که با این پیشفرض غلط با آن مواجه شوم که "این سیستم بینظم است." تعجب و حیرت اروپاییان و محققان اروپایی را از کشف حقایقی نظیر اینکه مثلاً ایران زمان باستان امپراتوری وسیعی بوده است، یا اینکه مردمان نواحی مختلف جهان هم برخی تکنولوژیها یا برخی حقایق علمی را کشف کردهاند تنها ناشی از نادانی و جهالت آنها میدانم. برای این نوع اظهار حیرت اروپاییان که گاهی به حد گزافهگویی و اغراق میرسد کوچکترین ارزشی هم قایل نیستم. به عنوان مثال در جایی خواندم که یک تاریخدان اروپایی نظام سیاسی هخامنشیان را نظامی دموکراتیک خوانده بود، یا از اینکه میدید پادشاه مغول هرگاه که دلش بخواهد مخالفان خود را معدوم نمیکند تعجب کرده و با خوشحالی گفته بود که "آه اینان هم دموکراسی را کشف کردهاند." اینگونه اظهار نظرها نه تنها تمجیدی از ما ایرانیان و شرقیان نیست، بلکه یک توهین هم هست. میدانم که بسیاری همین ابراز نظرهای سطحی و ابلهانهای را که از اساتید بزرگ هم میتواند سر بزند ملاک و معیاری برای معرفی تمدن ایران به عنوان یک تمدن بزرگ میدانند و از آن به خود میبالند. اما من استدلال میکنم که این نوع نظر پردازیها اصلاً هم حاوی هیچ گونه احترامی به ما و فرهنگ ما نیست، بلکه بزرگترین توهین به ماست و بسیاری از خود ایرانیان هم دائماً به این توهینها دامن میزنند. ما از اینکه یک جوان هجده ساله جدول ضرب را در حافظه داشته باشد متعجب نمیشویم و شادی هم نمیکنیم، اتفاقاً اگر آن را از حفظ نباشد او را درخور سرزنش هم میدانیم. حال جوانی هجده ساله را فرض کنید که از بچگی دارای معلولیت ذهنی است و آموختن جدول ضرب برای او یک کار شاق باشد. حال اگر این جوان هجده ساله پس از مدتها جان کندن جدول ضرب را حفظ کند حتماً از فرط شادی به آسمان میپریم و حاضریم که به افتخار این موفقیت بزرگ یک میهمانی هم بدهیم. اگر به تاریخ آشنایی اروپاییان با شرق دقت کنیم ریشه تعریف و تمجیدهای بیجا و غرور آفرین آنها از ما را که ملیگرایان افراطی استعداد پذیرش آن را هم دارند و سعی میکنند به آن بهای بیشتری بدهند درک خواهیم کرد.اولین اروپاییانی که به شرق آمدند انسانهای محقق و دانشمندی نبودند، بلکه یک مشت دریانورد و جنگجو و تاجر بودهاند. یعنی آنها افراد عادی جامعه اروپا بودند. هر فرد عادی، بخصوص در آن زمان، میپنداشت که بهترین نظام اجتماعی سیاسی در جهان همانی است که در کشورش وجود دارد و تمام دیگر مردمان جهان اگر آداب و رسوم دیگری داشته باشند حتماً وحشی و بدوی هستند. آنها فکر میکردند که هر غیر مسیحی انسانی گمراه و ابله است. برای همین وقتی که به هند آمده و دیدند که این انسانهای وحشی (؟) ثروت عظیمی دارند این حق را برای خود قایل شدند که مردمان آنجا را چپاول کنند. در تمام این مدت تنها منبع خبری راجع به شرق و تمدن آن یک مشت جنگجو و سیاستمدار و تاجر برده بودهاند. اینها بودند که این ایده را در اروپا رواج دادند که شرقیان وحشی هستند، سیاهپوستان از نژاد پستی هستند و سرخپوستها احمق و وحشی و بیتمدن. وقتی که محققان و دانشمندان اروپا پایشان به ایران و سایر کشورهای غیر اروپایی باز شد با این پیش زمینه فکری آمدند که تمام ماها که برای مدت مدیدی اینجا زندگی کردهایم انسانهای احمقی هستیم. وقتی که شروع به تحقیق کردند و دیدند که ایران هم زمانی پادشاهی و امپراتوری وسیعی داشته از فرط تعجب و نیز شرمندگی از تصور نادرستشان و برای اینکه به ما احترام بگذارند، مانند مواجهه با یک معلول ذهنی که پس از مدتها توانسته جدول ضرب را حفظ کند، ناآگاهانه در یافتههای خود اغراق کردند و ما را از بنیانگذاران تمدن و دموکراسی معرفی کردند. ماجرا همه این است، آری! ورنه ما نه از همان اول احمق بودیم و نه آنطوریکه اکنون به نحوی اغراق آمیز بیان میکنند بنیانگذار تمدن و اولین واضع دموکراسی. ما در پیشرفت تمدن سهم داشتهایم؛ چه کسی است که در پیشرفت تمدن سهم نداشته باشد، انسان نئاندرتال هم در پیشرفت تمدن بشری سهم داشته است چرا ما نباید سهم داشته باشیم. اما ما هرچه کرده باشیم بنیانگذار تمدن بشری نیستیم و دموکراسی را هم هیچگاه قبل از برخورد با غرب در دوره مشروطه کشف نکردهایم. ما اصلاً تا قبل از مشروطه تفکر سیاسی نداشتهایم. نه در سیاستنامه و نه در اخلاق ناصری ما هیچگاه هیچ تحلیلی از نظامهای سیاسی و اندیشیدن راهی برای جلوگیری خودکامگی پادشاه نمیبینیم. در سیاستنامه، خواجه نظامالملک به همین بسنده کرده که پادشاهی را که در امور مشورت نمیکند خودکامه بخواند. اخلاق ناصری حدود 200 سال پس از آن هم چیز بیشتری برای عرضه کردن نداشت. ما ادعا میکنیم که در زمان خواب اروپا بیدار بودهایم. شاید بتوان گفت که دویست سال قبل از اروپاییان مجالس مشورتی و مشورت را به شاهان توصیه کردهایم، اما دویست سال بعد که اخلاق ناصری دوباره با همان سبک و سیاق سیاستنامه و بدون اندک پیشرفتی در محتوا و تنها با ارجاع دادن به گفتههای افلاطون و ارسطو نوشته شد، تازه با اروپا برابر شدیم. تنها تفاوت ما با اروپا این بود که آنها مرد عمل بودند و دائماً پیشرفت کردند و آن مجلس اولیه را به پارلمان مدرن تبدیل کردند و ما در جا زدیم. اکنون هم ادعا میکنیم که پادشاهان ما هر کاری هم نمیکردهاند و این را نشانه پیشرفت خود میدانیم. ما خود هم میدانستیم که یک پادشاه زورگو هم در اکثر مواقع دست به هرکاری نمیزده و لازم نبود که غربیها این را به ما نشان دهند. مسئله مهم این است که تفاوت بسیار مهمی وجود دارد بین مشورت کردن و گام بعدی آن که تصمیم گیری براساس حق رأی باشد. ما به این مرحله نرسیدیم تا اینکه آن را را از اروپاییان آموختیم. ما نه کوچکترین نقشی در بنیانگذاری دموکراسی داشتهایم و نه در پیشرفت آن؛ هرگز نداشتیم و اکنون هم نداریم. در ضمن فکر نمیکنم که برای تأمین آبرو و جایگاه به تعریف و تمجیدهای اغراق آمیز غربیان نیاز داشته باشیم. تنها همین بس که ما احمق نبودیم. اگر ما نتوانستیم بنیانگذار دموکراسی باشیم، اگر ما در جامعه نهاد مستقل علم و فرهنگ نداشتیم به دلیل حماقت ما نیست و اروپاییان این نهادها را از برکت هوش سرشار خود به دست نیاوردهاند. مسئله این است که برای اینکه این نهادها در یک جامعه شکل بگیرند رخدادهای اجتماعی سیاسی خاصی لازم است، و این رخدادها برای اینکه به وقوع بپیوندند شرایطی لازم است که در میان همه آنها جغرافیا یک فاکتور بسیار تعیین کننده است. اروپاییان صرفاً جغرافیای خوبی برای پیشرفت داشتند. اما این حرف به این معنی نیست که ما تا ابد باید در این وضع بمانیم، بلکه همانطوریکه در ادامه نشان خواهم داد، حال که تئوری سیاسی مورد نیاز کشف شده است میتوانیم از آن استفاده کنیم. اما نکات دیگری هم هست که در انتقاد به گفته آقای میلانی ذکر میکنم. آقای میلانی فرآیند تجدد در ایران را پروسه هزار ساله میخوانند. نشانهها و مدارک؟ تاریخ بیهقی و اشعار و نصایح سعدی. کدام نهاد اجتماعی تجدد را دنبال میکرد؟ این روشنفکران از متن جامعه خود برآمدهاند، آنها فرزند زمان خود هستند. اینها زبدهای بود از پرسش و پاسخهای مجری برنامه، آقای فانی با عباس میلانی. به این پرسش و پاسخ توجه کنید که در جاهای دیگر پرسیده و پاسخ داده شدهاند؛ آیا ما تاریخ نگاری به سبک مدرن داریم؟ بله، تاریخ بیهقی. آیا ما فلسفه تاریخ داریم؟ بله، فلسفه تاریخ مدرنی هم داریم، بیهقی. آیا ما در ایرن سابقه داستان نویسی داریم؟ بله، تاریخ بیهقی. آیا ما در ایران نقد ادبی داریم؟ بله، تاریخ بیهقی. تاریخ بیهقی در پاسخ به پرسشهای مختلفی تنها گزینه دم دست است. حال ببینیم که آیا واقعاً بیهقی و بوعلی و امثال این افراد فرزندان زمان خود بودند؟ برای پاسخ به این پرسش در ابتدا ببینیم وقتی که اندیشمندی را فرزند زمانه خود مینامیم منظورمان چیست. بیاییم از گالیله شروع کنیم. او وقتی که شروع به تفکر کرد بر روی آرای افرادی مانند ارسطو و ارشمیدس و مشاهدات افرادی مانند کوپرنیک استوار بود و در جریان اخبار ساخته شدن عدسی و دوربین قرار داشت. او با دانستن تمام این آرا و نظریات سعی کرد خودش تلسکوپی بسازد و به آسمان نظاره کند. در عمرش دو کتاب مهم و کلی هم مقاله نوشت. کتاب دومش که اتفاقاً کمتر از کتاب اولش مشهور است، کتابی پرمغز است که سرلوحه کار افرادی مانند نیوتن قرار میگیرد. بر حسب اتفاق نیوتن در همان سال مرگ گالیله به دنیا آمده و در عرض کمتر از چهل سال پس از مرگ گالیله با استفاده از نوشتههای او، روشهای ریاضی اقلیدس و ارشمیدس، و نوشتههای کپلر بر اساس مشاهدات تیکو براهه و با در دست داشتن انتقادات گالیله و دیگران بر آرای ارسطو، فیزیک نوینی را بنیانگذاری میکند. در متن فیزیکش اولین قانون خود را قانون گالیله مینامد چون آن را گالیله قبل از وی بیان کرده است. کار نیوتن سرلوحه و سرمشق بسیاری از متفکران قرار میگیرد. در فلسفه و جامعه شناسی و انسان شناسی و ریاضی و فیزیک. در فلسفه کانت آرای خود را با الهام از فیزیک نیوتنی پایهریزی میکند. افرادی مانند اویلر و لاگرانژ ریاضیاتی منظم و منقح برای فیزیکی که دیگر نیوتنی خوانده میشد پایهریزی میکنند. ریاضیاتی که حدود دویست سال پس از آنان پایه برررسی سیستمهای دینامیکی و دروازه ورود به مکانیک کوانتومی است. هنگامی که اینشتین تئوری نسبیت خاص و بعد عام خود را بنیانگذاری میکند آزمایشاتی که وجود اتر را رد میکرد توسط مایکلسون و مورلی انجام شده بود. معادلات امواج الکترومغناطیسی توسط ماکسول نوشته شده بود. سرعت نور را فیتز جرالد به دست آورده بود، هندسه نامسطحه مورد نیاز در نسبیت عام را ریمان فراهم کرده بود و حتی معادلات تبدیل نسبیت خاص را لورنتس نوشته بود. حاصل کار این همه که هر کدام به زعم نیوتن بر شاخ غولهای بزرگ قبل از خود سوارند به اضافه مقداری تفکر توسط اینشتین به آن چیزی تبدیل شده است که به فیزیک نسبیتی معروف است. بعد از اینشتین هم این روند همچنان ادامه داشته و دارد. بر اساس این سیر پیوسته از تاریخ معرفت که گام به گام پیش رفته و مرحله به مرحله معرفتی جدید بر معارف قبلی انباشته شده میگوییم که هر کدام از این افراد فرزند زمانه خود هستند. اما کدامین سیر تاریخی گنجینه معرفت بیهقی را به کدامین تاریخنویس قبل و بعد از او متصل میکند؟ بعد از بیهقی تا قبل از مشروطیت چه کسی فلسفه تاریخ بیهقی را مورد مطالعه قرار داده است؟ اصلاً چه کسی تاکنون متوجه شده است که در بیهقی میتوان سراغی از فلسفه تاریخ گرفت؟ نه!بیهقی نه تنها فرزند زمان خود نیست، بلکه نه فیلسوف تاریخ است نه داستان نویس و نه منتقد ادبی. اول فلسفه تاریخ در غرب ساخته و پرداخته شده است، بعد ما با خواندن تاریخ بیهقی به این نتیجه رسیدهایم که او هم جملات و عباراتی مانند ویکو بیان کرده است و استدلال کردهایم که بیهقی هم فلسفه تاریخ دارد. اول نقد ادبی در غرب ساخته پرداخته شد، بعد ما بیهقی را خواندیم و به این نتیجه رسیدیم که او هم عباراتی در این زمینه دارد. اول داستان نویسی در غرب پرورده شد، بعد ما آن را اموختیم بعد دیدیم که در بیهقی هم میتوان آن را سراغ گرفت. این ادعا که بیهقی همه این موارد را در دل خود دارد مانند رفتار مسلمانی است که ریشه تمام علوم را در دین خود و در کتاب قرآن جستجو میکند. اول باید دانشمندی چیزی را کشف کند، بعد او آیات را بر اساس کشف دانشمند تفسیر کرده و ادعا میکند که این کشف قبلاً در قرآن بوده است. این مسلمان قادر نیست قبل از کشف شدن واقعیات علمی و بطور مستقل از دل قرآن واقعیتهای علمی را بیرون بکشد. لذا به سادگی نتیجه میگیریم که قرآن یک اثر علمی نیست و هیچ خبری از علم در آن وجود ندارد. متأسفانه برخورد اندیشمند ما با تاریخ بیهقی به حد مواجهه یک مسلمان معتقد با قرآن تنزل کرده است. بیهقی را زمانی میشد بنیانگذار این همه دانست که که قبل از کشف شدن و ساخته و پرداخته شدن این محتواهای فلسفی و ادبی مختلف در نقاط دیگر دنیا در اثر تحقیق و تفکر دائمی بر آثار او و بر اساس نوشتههای او این ساختارهای اندیشهای پدید آمده باشند. همینکه تاریخ نویسی، فلسفه تاریخ، داستان نویسی و نقد ادبی در جهان بدون کوچکترین ارتباطی با تاریخ بیهقی ساخته شده و تحول یافتهاند نشان دهنده این است که اگر کتاب تاریخ بیهقی هم وجود نداشت هیچ چیزی از جهان کم نمیشد. کتاب تاریخ بیهقی البته اثر ارزشمندی است، اما ارزش آن امروزه فقط در حد یک اثر تاریخی و برای تحقیق در تاریخ خود ایران است و هیچ ارزش دیگری ندارد. اصلاً میخواهم بپرسم که این چه دردی است که دامن روشنفکر ما را گرفته است که او را وادار میکند برای اظهار فضل در لابهلای اوراق تاریخیمان ردی از دموکراسی و لیبرالیسم و سوسیالیزم و هزاران ایده غربی دیگر بیابد؟ مسئله مهم دیگر اینکه همین مسئله که تحقیق به دنبال رد فلسفه تاریخ و نقد ادبی و داستان نویسی و تاریخ نویسی در ایران که هر کدام رشته و زمینه فکری جداگانهای هستند تنها به یک اثر و یک نفر ختم میشوند نشانه فقر فرهنگی ماست. همینکه متفکری مانند بیهقی چیزی در زمانی نوشته است که نه قبل از آن سابقه دارد و نه بعد از آن هیچگاه توسط نسلهای بعد تا قبل از مشروطیت؛ یعنی قریب به نهصد سال پس از او، و بعد از آشنایی با غرب دنبال نشده است نشان میدهد که بیهقی فرزند زمان خود نیست، بلکه صرفاً یک استثناست در یک جامعه بیفرهنگ و تمدن، یک استثنا در جامعهای که کاتوزیان آن را کلنگی مینامد. تاریخ طبری که اندکی قبل از آن نوشته شده با افسانههای قرآنی آغاز میکند و هیچ تعهدی به ارائه شواهد و مدارک تاریخی ندارد و در حد همان تاریخ هرودوت و گزنفون و حتی نزدیک به 12 قرن پس از آنها به مراتب عقب مانده تر از آنهاست. نکته جالب اینجاست که ما چهار فصل اول کتاب بیهقی را در دست نداریم، شاید او هم تاریخ خود را از همانجایی آغاز کرده باشد که طبری آغاز کرده است، هر چند از شواهدی که از متن به جا مانده در دست داریم بسیار بعید به نظر میرسد.اما اینکه افرادی مانند بیهقی در زمان اوج شکوفایی فرهنگی در ایران آرا و نظریاتی ارائه میکنند شبیه نظریاتی که در دوران شکوفاتر غرب و در راستای ایجاد جامعه مدنی ارائه شده است، نشان دهنده این نیست که ما قبل از غربیها فلسفه تاریخ و فن تاریخ نویسی و راههای تجدد را کشف کردهایم، بلکه نشان دهنده دو مسئله بسیار مهمتر و عمیقتر است. اول اینکه؛ علت موفقیت غرب در ساختاری اجتماعی سیاسی است که در جامعه ما موجود نبود و به همین دلیل بود که حرکت فکری که اندیشمندانی مانند بوعلی و بیهقی و بسیاری دیگر آغاز کردند به نتیجه نینجامید. این ساختار اجتماعی–سیاسی ریشه در بافت اقتصادی غرب دارد که جامعهای تولیدی بود و اقتصاد کشاورزی آن در دست اشراف فئودالی بود که برای قرنهای متمادی نسل اندر نسل مالک زمینهای وسیعی بودند. این طبقه در ایران وجود نداشت. در واقع در کنار اندیشه و نوشتن کتاب باید ساختار اقتصادی مناسب برای پیشرفت در جامعه وجود داشته باشد که ایران فاقد آن بود. ادعای عبدالله شهبازی مبنی بر اینکه فقه اسلامی ضامن مالکیت خصوصی بود ادعایی بیاساس و نادرست است. من نمیدانم که وقتی شهبازی فقه اسلام را ضامن مالکیت خصوصی میداند چه منظوری از عبارت "مالکیت خصوصی" مد نظر دارد. مالکیت خصوصی به آن صورتی که در غرب رواج داشته و دارد، تضمین کننده حق مالکیت فرد بر اموالی است که در طول عمرش کسب کرده است. قوانین ارث به نحوی خشک در فرهنگ اروپا تعیین شده بودند، ارث فقط به فرزند ذکور ارشد میرسید و این امر باعث حفظ ملک در طول نسلهای متمادی شده و ضامن نظم اجتماعی بود، اما قوانین ارث در فقه اسلام و فقه زرتشت بعد از سه نسل چیزی برای کسی باقی نمیگذارد. زمینهای کشاورزی در غرب ملک خصوصی کسی بود و برای همین در طول سالیان متمادی مالک بر روی زمینی که متعلق به خودش بود کار میکرد و سعی میکرد تا از آن بهترین بهرهبردای را داشته باشد، اما در جوامع اسلامی برای رعایت آن چیزی که آن را عدالت میخوانند زمینها دست به دست میشد تا زمین خوب همواره مال یکی نباشد و زمین بد مال کسی دیگر. به این ترتیب هیچ کس در طول نسلهای متمادی بر روی هیچ زمینی کار نکرد تا آن را بهبود دهد و هر سال سعی کند که محصول بهتری از سال قبل به دست آورد. آنگونه که کاتوزیان توضیح میدهد دلیل این عدالت هم عوامل اقلیمی بوده است. چه کسی حاضر است برای زمینی که سال بعد متعلق به شخص دیگری خواهد بود با جان و دل کار کند؟ برخلاف ادعای شهبازی نه تنها فقه اسلام ضامن مالکیت خصوصی نیست، بلکه دشمن آن است. در اسلام مالکیت خصوصی وجود ندارد. عدالت در فقه اسلام در عمل به معنای شراکت در فقر و بدبختی بوده است. واقعیت این است که منابع کره زمین محدود هستند و دو ساختار اقتصادی بیشتر قابل تصور نبوده است. یکی این است که عدالت را به نفع زندگی بهتر برای افرادی محدود اگر نه فراموش، بلکه حداقل محدود کنیم، و دیگر اینکه عدالت را به بهای فقر برای همه اجرا کنیم. جامعه اسلامی و کمونیستی دومی را برگزیدند. تنها در دنیای معاصر و در برخی از جوامع بسیار پیشرفته اقتصادی است که تا حدی راهی میانه طی شده است. اما جوامعی توانستهاند تا همین جا هم پیش روند که در زمانهای قدیم مالکیت خصوصی را بر آنچه به طور سنتی عدالت خوانده میشود ترجیح دادهاند. آقای میلانی هم به این نکته توجه نکردهاند که برای اینکه تجدد حرکتی اجتماعی باشد باید امکان یک حرکت اجتماعی موجود باشد و یکی از پیش شرطهای بزرگ آن وجود بافت اقتصادی خاصی است؛ مالیکت خصوصی، آن هم تنها و تنها به آن مفهومی که در غرب وجود دارد و نه مانند آنچه که فقه اسلامی معرفی کرده است. اما نکته دوم و بسیار مهمتر؛ اینکه در جایی مانند ایران یا سومر باستان یا یک قبیله آفریقایی یا قبیلهای بدوی در جنوب آمریکا و یا جزایر آقیانوسیه تزی، ساختاری یا ایدهای نظیر آنچه در تجدد اروپایی ارائه شد کشف میکنیم، حتی اگر متعلق به دوران قبل از تجدد در اروپا باشد نشان دهنده این نیست که تجدد در جای دیگری غیر از اروپا کشف شده است. بلکه نشان دهنده امری کاملاً متفاوت است. کشف ایدههای شبه تجدد در جهان باستان یا در یک قبیله بدوی که اتفاقاً نشان دهنده نقاط قوت یک جامعه است و تماماً در زمانهای پیشرفت فرهنگ و تمدن در این جوامع هم ارائه شدهاند، بیانگر این است که متدها و روشهایی برای پیشرفت وجود دارد که مستقل از بافت فرهنگی جوامع انسانی است. هر جامعهای آنها را کشف و پیاده کند پیشرفت خواهد کرد و جوامعی که به آن مرحله نمیرسند پیشرفت نخواهند کرد. به عبارت سادهتر پیشرفت اجتماعی-سیاسی منطقی دارد که هر انسان عاقلی به آن فکر کند تنها به یک نتیجه میرسد. ایدههایی که افراد برای پیشرفت اجتماعی دارند یا با آنچه غرب تجربه کرده است شباهت دارند یا با آن تضاد و تناقض دارند. اگر مشابه آن بودند ایده پیشرفتند وگرنه الگوی ویرانگری هستند. اینکه در دوران رشد و شکوفایی در تمدنهای باستانی مانند سومر و یا ایران و یا هر کجای دیگری از جهان ایدههایی مشابه تجدد غربی کشف و ارائه شدهاند بیانگر این نیست که تجدد را قبل از غرب هم کشف کردهاند، بلکه نشان دهنده این است که یک راه بیشتر برای پیشرفت جامعه انسانی وجود ندارد، و آن همان مسیری است که غرب تاکنون به بهترین نحو طی کرده است. اگر ما این روش را غربی مینامیم به این معنی نیست که این متد صرفاً در غرب قابل پیاده شدن است، حتی به این معنی نیست که هیچگاه چنین نظریه و یا تز اجتماعی، فرهنگی و فلسفی در هیچ زمانی قبل از غربیان به ذهن هیچ کسی در هیچ جای جهان خطور نکرده باشد، بلکه صرفاً به این معنی است که تنها و تنها در غرب بوده که برای اولین بار تمام جنبههای تجدد اندیشیده، مورد مداقه قرار گرفته و به طور عملی آزموده و در صحنه اجتماعی به طور مداوم و پیوسته تاکنون به کار بسته شده است. |